X
تبلیغات
رایتل

روزهای کودکیش ب چوپانی گذشت...

سه‌شنبه 16 تیر 1394 ساعت 15:16

اندر احوالات خانواده عجیب و غریب ما همین نکته بس که داداش جان با نه سال سن عاشق چوپانیه :| بله در این سن که همه میخوان دکتر مهندس و خلبان شن داداش ما میخواد چوپان شه...حتی ی بارم اظهار فضل فرمودن که من تاششم بیشتر درس نمیخونم بعدش میرم چوپان میشم ک مادر جان با کف دست رفت تو دهنش و فرمودند که هر غلطی میکنی مهم نیست منتها میمونی با لیسانس میری چوپان میشی ... و تمام فکر داداشم گوسفنداشن که هر روز زیاد و زیادتر میشن صبح که از خوب بلند میشه دسته تی آشپزخونه رو میکنه چوب و تا ساعت دوازده یعنی وقتی که چوپانا برمیگردن خونه کل خونه رو دور میزنه اغراق نیست اگه بگم دوساعت بی وقفه راه میره....پریروز رفتم تو اتاقش میبینم ی کاسه پر از هسته های آلبالو و گیلاس هست ک انگار شسته شدن نگو داداش جان گوسفندهای خیالیش رو تو هسته البالو میبینه یعنی هر هسته یک گوسفنده و اون کاسه هم طویلشونه :| الان 45 تا گوسفند داره و صدای هرکدوم رو به طور جدا تو خونه درمیاره و من گاهی فکر میکنم واقعا ی گله تو خونمونه گله داداشم دوتا سگ نگهبانم داره که ما مجبوریم صدای اونا رو هم تحمل کنیم و من واقعا نمیدونم این حالتا طبیعیه یا نه

حالا اینا همه رو گفتم ک برسم به این نکته که امروز ظهر بابام داشت دعواش میکرد که بیا بریم بخوابیم اینم داد و بیداد ک من خوابم نمیاد و چون وقتی بیداره خیلی رو مخ من راه میره و منم خیلی کار داشتم من باب خر کردن گفتم داداش جان بیا برو بخواب تو خواب گوسفنداتو بشمار .... گفت از صبح 5 دفعه شمردشون دقیق 45تاست ...گفتم خب نمیشه الان بخوابی بعد گوسفندات بچه دار شن ...میگه اهههه تو خیلی خنگی واقعا چطوری نمیدونی گوسفندا تو تابستون بچه دار نمیشن :|

و بله من تازه فهمیدم این قضیه رو ...فقط نمیفهمم داداشم از کجا این موضوع رو فهمیده :|

نظرات (1)
سه‌شنبه 16 تیر 1394 ساعت 15:28
خیلی خوب بود این متن...جدی میگم
چقدر بچه جالبی باید باشه...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
والا اگه ی ذره اغراق کرده باشم :|
همینه دقیقا گاهی ی کم بدتر
شبا خواب گله میبینه
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد